تراوشات یک دل

یا رفیق من لا رفیق له

تکه سنگی به خود میبندم و........

می پرم در

آغوشت

آغوشت

آغوشت

......

 

بغض نوشت: با تو از حادثه ها خواهم گفت،گریه... این گریه اگر بگذارد....

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢۳ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

عاشقانه را نباید نوشت

عاشقانه باید گرمِ نفس باشد

بکرِ بکر  از سینه بیرون بیاید

و

نجوا شود کنار گوشی که آنقدر نزدیک است که

میتوانی لاله اش را لمس کنی با لبانت...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۳ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

گفتی که در قلب تو خواهم ماند و ماندی

از آن زمان قبله کمی مایل به چپ شد...!

 

 

پ.ن: انگار همه چیز میخواهد تمام شود! تقریبا بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۸ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات () |

روزی تو را آنجا که همه هستند به آغوش خواهم کشید

از این مخفیگاه عاشقانه بیرون خواهم زد

تو را در میان جمع، تو را در میان شلوغ ترین جای روزگارم خواهم بوسید

نامت را بارها بلند بلند داد خواهم زد

کودکانه ذوق خواهم کرد

جیغ خواهم کشید

به چشمان مهربانت خیره خواهم شد

با آخرین نفس فریاد خواهم زد

تو تنها ترین مرد روی زمینی

که من

با همه وجودم

دوستت دارم...

...

 

پ.ن: میدانستم یک روز به جایی خواهیم رسید که غریبه ای پادرمیانی کند و حرف هایمان را رد و بدل کند، البته بیشتر حرف های مرا تا تو...من میدانستم اما تو به مخیله ات هم خطور نمیکرد فکرش. باختی مرد، بدجور هم باختی. حیف که هیچوقت اینجا را نمیخوانی...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٦ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات () |

کاش

یک نفر بود که میگفت به من،

همه آنِ من از آنِ تو باشد

وقتی که

دلت میگیرد...

 

همینجوری نوشت: ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد،شب به شب قوچی ازین دهکده کم خواهد شد!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٠ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات () |

دست هایت

همان آیه های مهربانی اند که

همیشه به موقع نازل میشوند...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۱ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

با تو می مانـَم که از نـام تو دل آذیــــن شود ...
تا که شرح عشقمان یک قصـــه ی دیرین شود

 

« دوستَت دارم » اگر جــزوِ گنــاهان من است
دوست دارم تا گنـاهم باز هـــم سنگین شود!

 

شاعرنوشت:جواد مزنگی

همینجوریانه: شیرین تر از خودِ آرزوها،برآورده شدنشان است به نظر من...!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢۳ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات () |

سرم را که تکیه میدهم

به سینه مردانه ات،همه کوه ها کم می آورند

اَمنِ آغوش توست که

بهانه ای میشود برای هزار باره پیدا شدن

در حریمت...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٤ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

Design By : Night Melody